دیرکردم!سرامتحان نهایی دیرکردم!20دیقه مونده به تموم شدن امتحان رسیدم!

گندزدم به معنای واقعی کلمه!

سجده شکربایدبجامی آوردم که بابام بامدیرم همکاربودوگرنه بدبخت می شدم.

یابایدتبصره می زدم یابایدمی موندواسه شهریورقاطی تجدیدیاامتحان می دادم

فکرکردم ساعت10داریم!آخه پایه دوم وسوم کنارهم نوشته شده بودن و من اشتباهی پایه دومونگاه کرده بودم!

باخیال راحت نشسته بودم ساعت8:30داشتم درسامومرورمی کردم که صدای کوبیده شدن دراومد.

باوحشت ازجام بلندشدم.بابااومده بودمی گفت:ساراکجاست؟چرانرفته؟خانم بازدرهوازنگ زده گفته چرادخترت نیومده؟اگه تا5دیقه دیگه نیاددیگه راهش نمیدم!

اونم باعجله چای وبساط صبحونشونصفه نیمه ول کرده ومرخصی گرفته اومده خونه...

بابای بیچاره م!بازدرهواگفت:فقط به خاطرشماآقای مجد!

انگارحسابی پارتیش کلفت بودبابا!

بازدرهواخودش همین جوری ترسناکه دیگه وای به حال وقتی عصبی بشه!ازچشاش خون می بارید!

دبیرم کنارش وایساده بودوبادلسوزی نگام میکرد.

پاش میرسیدتامیخوردم کتکم می زدن.آخه امتحان نهایی؟؟؟بعدم یه بارودوبارنبودکه!هرسال سرامتحانای آخرسال عین جنی دیرمیرسیدم وبایدبازم باباواسطه میشد!

مطمئنم حسسسسسابی جلوی خودشوگرفت 4تافوش آبدارنثارخودموپدرپدرجدم نکرد!

می گفت بچه هاامتحاناشونوتموم کردن.بیشترنصفی منتظرن تامن بیام چون بازدرهوابهشون گفته بودتامجدنیومده حق نداریدبرگه بدید!چون میدونیدکه برگه دادن مساوی بودباراه ندادن من سرجلسه و...

خیلی خدارحمم کردواقعا!ابابااصن دعوام نکرد!بازی بهش گفت ازین به بعددخترتوتوراه محل کارت میرسونی

باباگفته من زودمیرم سرکارگفت اشکال نداره 6:30بیارش تازه بادوستاشم سرگرم میشه...

آبروم رفت.دوستام سرم غرمیزدن که واسه چی نیومدی وسرویسمون دیرشدوبابام منتظرم بود...

موندم اینودیگه کجای دلم جاش بدم؟

خلاصه شری به پاشد...

دیگه ازاین غلطانمیکنم...آخرسالی خوب خاطره ای ازخودم گذاشتم!

بچه هاپیشنهادمیدیدبااین گندچیکارکنم؟!!!!!!!!!!




امتیاز بدهید :

| امتیاز : 4
موضوع : | بازدید : <-PostHit->
برچسب ها :

تاريخ : يکشنبه 29 ارديبهشت 1392 | 3:05 | نویسنده : ✘hussein✘ |